بهانه نمیگیرم 

دلم بهانه گیر شده 

دلتنگ هم نمی شوم 

او دلتنگ می شود 

حرف مرا نمی فهمد 

تو را می خواهد 

مثل کودکی لجباز

با گریه و جیغ پاهایش را به زمین می کوبد و جیغ می زند 

دستهایش را هم روی گوش هایش می گذارد

تا مثلا بگوید نمی شنوم 

ساعت ها را می شمارم 

دقیقه ها را

و ثانیه ها را 

باید برای نبودنت تا آمدنت بهانه پیدا کنم 

نمی دانم چرا اینقدر بی طاقت شده ام 

حسود شده ام 

تو را همیشه می خواهم 

اما نه 
این دلتنگیهای شدید شاید تو را هم بیازارد 

نمی خواهم برنجی 

من به همان لحظه های کوتاه قانعم 

تو فقط باش 

حتی لحظه ای 

فقط به خاطر بسپار

آغوش من فقط اندازه تو جا دارد و بس !!!

باور نمی کنی ؟؟؟

همین لحظه

چشمهایت را ببند 

خیال مرا در آغوش بکش 

ببین لبریز می شوی از عشق 
/ 0 نظر / 12 بازدید