دلــــم یک اتفاق ســاده میخـــواهد


مثل شکســــتن گلدان شمعدانی کنار حوض مادر بزرگ


و در پی آن غرغر های بی امانش


و خنده های ریز ریز کودکی


که دستپاچه تکه های گلدان فیروزه ای او را جمع میکند


یک رویای ناب


مثل مشت کردن اولین خوشه ی نور در آخرین ظهر تابستان


و گریز زیرکانه اش از لابه لای انگشتانم


یک حضور بی موقع


مثل رسیدن مهمان سر زده ای

 

که سال ها بودنش را فراموش کرده بودم


دلم یک آرزوی محال میخواهد


مثل بودن تو .

Photo: ‎فاجعــــه یعنى… آنقدر در تو غــرق شـــده ام که از تلاقـــى نگاهـــم بادیگرى احســـاس خیانــت میـــکنم!! عشـــق یعنى همین… .‎

/ 0 نظر / 8 بازدید