سلام بوی پاییز بر تن عریانم


سلام نازگل


سلام زیبا


سلام مهربان


سلام آبی


تو بگو


چه صدایت کنم جواب سلامم بدهی؟!


نکند سلام ها هم گم شده اند


نکند هیچ سلامی به مقصد نمی رسد


شاید


نام خیابان ها را عوض کنند


ما که عوضی نشده ایم


بی خیال


اصلا به من چه که جواب نمی دهی


من باز سلام می دهم


من باز حالت می پرسم


من باز نامه می نویسم و ...


ببین 


می خواهم لبخندت را ببینم


به هیج جای دنیا برنمی خورد


بگو


سییییییییییب


اصلا


بیا با هم داد بکشیم


دلش بسوزد سکوت


شاید


رهایمان کند


بعد 


بنشینیم برای هم ببافیم


تو رویایی برای زمستان فرداها


من شعری برای پاییز عاشق ها


یا بنشینیم و


معادله حل کنیم


چطور شده است


من بعلاوه تو مساوی تو!


بعد تو


بخند


بخند


بخند


بلند بلند بخند


تمام مجهول ها درته لبخند تو حل می شوند


می بینی عزیز


این نامه هم به آخر رسید


حالا می خواهی بیا می خواهی ... نه


فقط بیا

 

Photo: ‎ناز گل سلام حال چشمهایت خوب است ؟ آفتاب بر روزهایت می تابد؟ دلت را بگو باران را به یک لیوان چای میزبان می شود؟  حال مرا نپرس خوب هستم از دل من حرف تازه ی نیست هی عاشق تر می شود به گمانم تا بیایی تاب نیاورد می دانی مهربان ! به نقطه ی از حادثه رسیده ام که دیگر  هیچ اتفاقی نمی افتد مثل مرگ یا همان رفتن تو... آغاز و پایان قصه از اینجا بود کاش رفتن ها در قصه سانسورمی شد  ... ببینمت نشسته ی شعر مرا میخوانی؟ چایت سرد نشود مهربان من از نجابت لبهایت می ترسم من هنوز لای موهایت گیر کرده ام به کاسکویی که از دست تو دانه میخورد  حسودی نکنم؟ خوش بحال استکان  خوش بحال چایی خوش بحال شعر خوش بحال آبی وقتی رنگ لباس تو می شود اصلا بیا بیا بنشینیم و خیال کنیم مثلا تو آمدی میخندی میبینمت میبوسمت  نترس  دل من به همین خیال های ساده قرص است دوای هر شب بی تو بودن ها مهرباااااان این نامه لعنتی هم به آخر رسید دیگربه سیم آخر زده ام با تو اتمام حجت می کنم ببین  یا تا اردیبهشت می آیی یا ؟! یا تا همیشه منتظرت می مانم  بهمن زارع‎

/ 0 نظر / 3 بازدید