❤❤به نـام تـوای آرام جـانم ❤ آبی ترین احســــاس❤❤

چه خوش خیال است فاصله را میگویم به خیالش تورا از من دورکرده نمیداند جای تو امن است اینجا در میان قلب من

محبوب من..............

 

محبوب من !

 

در من باغی گسترده است

 

پر از خیال های عاشقانه ای

 

که دست تو می کارد

 

و در نسیم چشمانت

 

رؤیاها را گل می دهند

 

در من ...

 

ازدحام گنجشک هائی ست

 

که شاخه های عطر تو را

 

از نفس های دلم می چینند

 

و در مزارع دوردستِ خواب و بیداری

 

تو را آشیانه می کنند

 

و من

 

از نجوای دستانت

 

"عاشقانه" می چینم !

 

 

پرویز صادقی

+ نوشته شده در جمعه ۱۳٩۱/٢/٢٩ ساعت ٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات ()


قــــــــــــــــــــرار مان

 

 

 

افکار عاشقانه ام را

 

جمع که می کنم

 

دسته گلی می شود

 

شبیه تو

 

برای تو

 

 

 

 

قرارمان باران بود

 

ساعت دلدادگی

 

کنار عشق

 

یادت هست ؟!

 

من آمدم

 

باران هم

 

و رنگین کمان

 

برای عشق

 

تمام قطره ها را

 

در انتظارت قدم زدم

 

و خیابان را

 

تا تمام شهر

 

به جستجوی تو بردم

 

تو امّا نیامدی

 

نمی دانم اشک بود یا باران

 

چیزی بر گونه ام سر می خورد

 

و روی کفش ها یم می چکید

 

که می گفت

 

تو در خواب من جا مانده ای

 

و من ...

 

چشم هایم را

 

به ملاقات آورده بودم !

 

همیشه ...

 

این گونه از رؤیای تو

 

تنها

 

به خانه بر می گردم

 

 

 

قرارمان ...

 

 

باران

 

 

زیر طاق قوس و قزح

 

 

مرا زود می یابی

 

 

من از بام رنگین کمان

 

 

صدایت می زنم

 

 

تو وآسمان برایم 

 

دست تکان می دهید

 

 

ابرکم ! زود بیا

 

 

دلم ...

 

 

بوی باران می دهد

 

 

 

باران آهسته می بارد

 

صدای پای تو ...

 

در ایوان دلم می پیچد

 

باز می کنم پنجره را

 

پل می زنند خاطرات

 

در شکوفه های بی زوال

 

می بندم نگاهم را ...

 

و در تو فرو می افتم

 

و نسیمی که از سمت تو می وزد

 

می برد مرا به جاده های آبی رؤیا

 

قدم می زند دلم ...

 

در حاشیۀ درختان سبز قامت تو

 

آنجا که خورشید مرا

 

دستان کوچک تو

 

از افقهای غمگین می چیند

 

و در گندم زار مواّج گیسوی تو می کارد

 

و آسمان سیاه و سفید مرا

 

به رنگین کمان چشم تو می برد

 

باران آهسته می بارد

 

و افکار تو روح مرا به تسخیر عاشفانه می برد

 

بی هیچ زانوی استقامتی

 

که مرا

 

یاری دهد

 

شعله ای بر افروخته ام

 

دست من امّا سرد است

 

مرا نزدیکتر شو و دیگر هرگز دور مشو

 

بوسه هایم را به باران می سپارم

 

تا بر تو فرود آرد در قطره های بسیار

 

و چون به هم پیوند می خورند

 

گیسوی تو را در زنجیری از بوسه و شبنم

 

بر شانۀ عریان عشق تو بیاویزند

 

ترانۀ قلبم را ...

 

می سپارم به نسیم گل سرخ

 

که چون باران می گیرد ...

 

هر قطره واژه ای است

 

که تو را در قلب من فریاد می کند

 

و نسیم نام تو را با زلال شبنم

 

در خاطر هر گلبرگ حک می کند

 

باران آهسته می بارد

 

دلم بوی تو را می گیرد

 

و من در تو فرو می افتم ! 

 

 

 دوزخ کفر چشمانت را

 

به صد بهشت بی عشق

 

نخواهم داد

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/٢٤ ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()


هــــــــــــــرشعـــــــــــــر

 



هر شعر


 

گریز از یک گناه بود

 



هر فریاد

 



گریز از یک درد

 



و هر عشق

 



گریز از یک تنهایی عمیق

 


 


افسوس که تو

 



هیچ گریزگاهی نداشتی...!

 



امیر بابک یحیی پور


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٢۱ ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()


مهربانیت را............

 

 

 

 

کدام واژه می تواند مرا به وصف تو برساند .

 

کدام جمله توان از تو گفتن را در خود می بیند.

 

برای از تو گفتن شاید سکوت بهترین گفتار باشد.

 


تو را از آن روز که بند بند وجودم به هستی تو بند بود ،

 

 

از ان روزی که طپش قلبت تنها صدای آرام بخش دوران تنهایی من بود.

 

از‌آن هنگام که کار هر صبح و شام من شمردن نفس های پر مهرت بود

 

می شناسم.

 

funscrape.com

 

مهربانیت را دیده ام




نه در خواب ..

 



که در آبی ترین لحظه های آبی بودنت

 



و آمده ام که بمانم

 



اگر ماندن را بخواهی ...

 



از تو ابدیتی خواهم ساخت

 



که عشق ،

 



اول و آخرحادثه ی من و تو باشد

 



و دل ،

 



هدیه ای که همیشه در تصرف چشمانت



خواهد بود !!!..

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٢۱ ساعت ٤:٢٤ ‎ب.ظ توسط مریم نظرات ()


اگر....

 

 

چاپلین به دخترش نوشت :

 


تا وقتی قلب عریان کسی را ندیدی بدنت را عریان نکن

 


هرگز چشمانت را برای کسی که معنی نگاهت را نمیفهمد گریان مکن

 


قلبت را خالی نگاهدار و اگر روزی خواستی کسی را در قلبت جای دهی

 

 

سعی کن فقط یکنفر

 

 

باشد

 

 


و به او بگو : تو را کمتر از خدا و بیشتر از خودم دوست دارم ،

 

 

 زیرا به خدا اعتقاد و به تو نیاز دارم

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩۱/٢/٢۱ ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات ()


 

 

 

 

 

من تو را نمی سرایم !..

 



تو ...

 



خودت در واژه ها می نشینی ..!

 



خودت قلم را وسوسه می کنی !!

 



و شعر را بیدار می کنی !

 

 

 

 

 

 

گریان شده دلم

 


همچون دخترکی لجباز

 


پا به زمین می کوبد

 


تـو را میخواهد

 


فقط

 

 

"تــــــــــــــــــو" را

 


 

 

کاش پرده میفهمید تاپنجره باز است
 
 
 
فرصت رقصیدن دارد وباد،همه ی فرصت اوست
 
 
 
 
 
 
 
 
 

دستــــــــ مــــــن

 



خـــالیستـــــــ از بــودن تـــــو


 

 

امــــا دلـــــم...
 


تـــا دلتــــــــ بخـــواهـــد

 

 
از تـــــو پــــر استـــــــ ...!

 

funscrape.com
 
 
 
 
 دلم کمی خدا می خواهد کمی سکوت....

 


دلم دل بریدن می خواهد ...... ...

 


کمی اشک .....

 


کمی بهت ...

 


کمی آغوش آسمانی کمی دور شدن از این جنس آدم
+ نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٩ ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات ()


گفتــــــــــــــــــــــــی

 

funscrape.com

 

گفتی که به احترام دل

 

 

باران باش، باران شدم و به روی گل باریدم

 


 

گفتی که ببوس روی نیلوفر را، از عشق تو گونه های او بوسیدم

 


 

گفتی که برای باغ دل پیچک باش ، بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

 


 

گفتی که برای لحظه ای دریا شو، دریا شدم و تو را به ساحل دیدم

 


 

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش ، مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

 


 

گفتی که بیا و از وفایت بگذر ، از لهجه ی بی وفاییت رنجیدم

 

 

گفتم که بهانه ات برایم کافیست، معنای لطیف عشق را فهمیدم

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٢/۱٧ ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات ()


عجب صبری خدا دارد

 

 

 

عجب

 

 

صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

 

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

 

جهان را با همه زیبایی و زشتی

 

به روی یکدگر ویرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

 

که می دیدم یکی عریان و لرزان

 

دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

 

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد!

 

اگر من جای او بودم

 

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی

 

گرم عیش و نوش می دیدم

 

نخستین نعره ی مستانه را

 

خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

 

نه طاعت می پذیرفتم

 

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده

 

پاره پاره در کف زاهد نمایان

 

سبحه ی صد دانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

 

برای خاطر تنها یکی مجنون صحراگرد بی سامان

 

هزاران لیلی ناز آفرین را

 

کو به کو آواره و دیوانه می کردم.

 

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

 

 

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

 

سراپای وجود بی وفا معشوق را

 

پروانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

 

که می دیدم مشوش عارف عامی

 

ز برق فتنه ی این علم آدم سوز مردم کش

 

به جز اندیشه ی عشق و وفا

 

معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه می کردم.

 

 

عجب صبری خدا دارد !

 

اگر من جای او بودم

 

به عرش کبریایی ، باهمه صبر خدایی

 

تا که می دیدم عزیزی نا بجا

 

ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد

 

گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه می کردم.

 

عجب صبری خدا دارد !

 

چرا من جای او باشم

 

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و

 

تاب تماشای تمام زشت کاری های این مخلوق را دارد

 

و گرنه من به جای او چو بودم

 

یک نفس کی عادلانه

 

سازشی با جاهل و فرزانه می کردم !

 

عجب صبری خدا دارد !

 

عجب صبری خدا دارد !

 

عجب صبری خدا دارد.....!

 

"معینی کرمانشاهی

+ نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/٢/۱٦ ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ توسط مریم نظرات ()